گزارشی از روز ملاقات با یاشار
ساعت 9 صبح
سالن انتظار ملاقات زندان اوین شلوغه. ملاقاتی های بند 209 سمت چپ منتظرند تا مسئول ملاقات بیاید. همه با هم حرف میزنند و خوش و بش میکنند. بیشتری ها بار چندمشان است که آمده اند و من و مادر و عمویم بار اول. از دیگران ساز و کار ملاقات را می پرسیم و راهنمائیمان می کنند. جمعیت مشارکتی ها ، جمعیت بهائیها، خانواده های دیگری که در تجمع های مختلف روزهای بعد از انتخابات عزیزانشان دستگیر شده اند، همه و همه در کنار هم بی هیچ فاصله ای ایستاده و محکم و سبز سخن می گویند و از دلنگرانی ها و دغدغه هایشان می گویند: الان دو ماهه که اون توئه. بچه ام سه هفته است چیزی نداره بپوشه. آقا نوبت مام میرسه. آخه دختر بیست و دو ساله ی من چه گناهی کرده که باید اون تو باشه ...همه جور حرفی میشنویم. بغض میکنم...
ساعت 9.5 صبح
مسئول ملاقات ها می آید، صف زنان سمت چپ، صف آقایان سمت راست. کارتی دست ملاقات کننده است که در آن اسم ملاقاتی ها و اسم زندانی (مددجو!) نوشته شده است. آنها را با شناسنامه یا کارت ملی تحویل مسئول یکی یکی میدهند: فقط از یک باجه با عرض بن یک نفر آدم. مسئول، نه کمپیوتر دارد نه هیچ چیز دیگری: فقط خودکار و یک لیست از اسامی زندانیان. هرکس میخواهد پول و لباس زیر و کتاب بدهد هم باید از همین باجه اقدام کند. اسم زندانی اگر در لیست نباشد پشت برگه ملاقات مینویسد هماهنگ شود. بعد از جوابگوئی 10 نفر کارتها را جمع میکند و باجه را میبندد و به سراغ تلفن میرود و اسامی را با مسئول بالایی هماهنگ می کند. راستی! یه آقایی زودتر از همه و خارج از صف که ظاهرا سفارش شده با 7نفر از اعضای خانواده اش تو میروند و به سراغ زندانیشان می روند. مردم همه اعتراض میکنند. همان مسئول بعد از تلفن به سراغ بلندگو می رود و اسامی کسانی که ملاقات دارند را اعلام میکند: سری اول ملاقاتی ها داخل می شوند: اینها عمدتاً کسانی هستند که اسامی عزیزانشان در لیست بوده و این بار چندمشان است. به عمد یک نفر را برای پاسخگوئی گذاشته اند بی هیچ امکانات الکترونیکی تا مردم خسته شوند!
ساعت 10.5 صبح
هنوز کسانی که قرار است اسامی عزیزانشان هماهنگ شود منتظرند و آقای مسئول که سه کار را انجام میدهد و هیچکس اجازه کمک به وی را ندارد! نشسته و دارد با تلفن هماهنگ میکند. حوصله مان سر رفته. خانواده های زندانیان دعای کمیل و قبل تر از آن را هم میبینم و احوالپرسی میکنم.
ساعت 11 صبح
اولین سری کسانی که ملاقات ندارند را اعلام میکند: خانواده هایشان اعتراض میکنند و جوابی بهشان داده نمی شود. هماهنگ شده ها نزدیک به 15 خانواده هستند.
ساعت 12 ظهر
سری دوم کسانی که ملاقات ندارند را اعلام میکنند. خانمی که هم پسرش و هم دخترش را دستگیر کرده اند و ظاهرا پسرش آسم دارد شروع به جیغ و داد میکند که من هیچ جا نمیروم. شما مسئول جان بچه منید. من خودم هم سکته کرده ام و در خطر دومین آن هستم. آقای مسئول خجالت می کشد و چانه زنیش را بیشتر میکند. زن را خانواده ها به کناری می برند و آرام میکنند. بقیه جلو می آیند و اعتراض می کنند. آقای مسئول بدجوری در مخمصه افتاده! بیچاره واقعا تمام زورش را میزند که برای همه مرخصی بگیرد: کاره ای نیست: کارمند ساده! ولی بازهم مردم از او انتظار دارند.
ساعت 12.45 بعد از ظهر
بالاخره نوبت ما می شود و به سراغ عزیزمان می رویم: لباس زندانی راه راه پوشیده. سبیل قیطونی گذاشته و ریشهایش هم درآمده اند. انتظار دیدن ما را ندارد: مادرم بغضش را فرو می خورد و جلوی کابین می نشیند و لبخند میزند: او هم. من برایش علامت پیروزی نشان می دهد و او هم. مادر از حال و سلامت و سرماخوردگی اول هفته اش می پرسد. وضع کلیش خوب است: لاغز نشده، چاق هم نشده!!! تمیز است و غمی البته در انتهای چشمانش است. کلی گپ و گفت میزنیم. می گویم مسواک بزن، به فکر هم بندهایت باش که چه می کشند از دست تو! می گوید: اینجا 3نفر از من میکشند؛ ببین مردم کوچه و خیابان چه می کشند از دست تو!!! میخندیم و میخندیم: انگار نه انگار که او آنجاست و ما اینجا. اما براستی ما کجائیم؟ ما در زندانیم یا او؟ ... یک ربعی می گذرد و شعری برایمان می گوید که آن را تقدیم تمام دوستان و فامیل می کند:
ای دریغ از پای بی پاپوش من
درد بسیار و لب خاموش من
شب سیاه و سرد و ناپیدا سحر
راه پیچاپیچ و تنها رهگذر
احوال همه را می پرسد و به همه سلام می رساند و میگوید قرص و محکم و پابرجا باشید. برای مادرم بوسه می فرستد و با هم به هم می نگریم و در نگاه آخر همه چیز را به هم می گوئیم. آخرش برایمان اولش است: پیروزی