تبليغاتX
نمردیم و تیر هم خوردیم


نمردیم و تیر هم خوردیم

 

شنبه٬ ۷ آذرماه ۱۳۸۸ دیدار با شیخ شجاع اصلاحات٬ منزل شیخ مهدی کروبی

مکان: میدان نیاوران

زمان: ۱۲ ظهر

 

لطفا به دوستان اطلاع رسانی کنید

 

نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط | |

 

3 دانشجوي عضو تشكل اصلاح طلب دانشگاه بين المللي قزوين صبح امروز بازداشت شدند.

صبح روز دوشنبه 2 آذر ماه و در پي احضار سه عضو تشكل اصلاح طلب دانشگاه بين المللي قزوين به نامهاي پیام حیدرقزوینی ( دبیر سابق تشکل اصلاح طلب، دانشجوي الهيات )، فرهاد فتحی ( دبیر فعلی تشکل اصلاح طلب، دانشجوي فلسفه ) و سعید سکاکیان ( عضو شورای مرکزی، مسئول واحد سیاسی تشکل و دانشجوي حسابداري ) دانشجويان رشته الهيات، فلسفه و حسابداري به اداره اطلاعات شهر قزوين ، اين سه دانشجو بازداشت شدند.
 
روز يكشنبه ياشار دارالشفاء دبير سابق تشكل اصلاح طلب دانشگاه بين المللي قزوين كه در تظاهرات روز 13 آبان بازداشت شده بود آزاد شد و بلافاصله پس از آزادي وي تعدادي از دانشجويان عضو اين تشكل به صورت تلفني به اداره اطلاعات شهر قزوين احضار شدند.
 
در حالي كه طبق گفته نيروهاي امنيتي قرار بود "ارائه پاره اي از توضيحات" ظرف 45 دقيقه به اتمام برسد، با گذشت 2 ساعت از زمان احضار،‌ خبري از اين 3 دانشجو به دست نيامد. در نتيجه ديگر دانشجويان اقدام به پيگيري وضعيت همكلاسي هاي خود از طريق ریاست دانشگاه، معاونت دانشجویی و رئیس حراست كردند و در خلال اين رايزني ها مشخص شد كه اين سه دانشجو به بازداشتگاه اداره اطلاعات قزوين منتقل شده اند. به دانشجوياني كه براي پيگيري وضعيت همكلاسي هايشان به اداره اطلاعات مراجعه كرده بودند هم گفته شد: "اينها فعلا مهمان ما هستند...".
 
دانشجویان كه به شدت نسبت به بازداشت دوستان خود معترض بودند و از مذاكره با مسئولين دانشگاه به نتيجه نرسيده بودند در صحن دانشگاه دست به تحصن زدند. دانشجويان متحصن با سر دادن شعارهاي "دانشجوی زندانی آزاد باید گردد "، "زندانی سیاسی آزاد باید گردد "، "دانشجو میمیرد، ذلت نمی پذیرد "، " زندانی، شکنجه دیگر اثر ندارد" خواستار آزادي فوري و بي قيد و شرط همكلاسي هايشان شدند.
 
اين تحصن تا ساعت 6 بعد از ظهر ادامه يافت و در پایان دانشجویان اعلام کردند که تا زمان آزادی و بازگشت همكلاسي هايشان به دانشگاه این تحصن ادامه خواهد داشت .


خبر تکمیلی: با پیگیری بچه ها دوستامون دیروز ۵ آذر ماه حوالی ساعت ۲ بعدازظهر آزاد شدند.


 


نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط | |

 

طبق خبر دريافتی، کاوه رضائی از فعالان سابق انجمن اسلامی دانشجويان همدان که پيش از اين بر مبنای فعاليت های دوره دانشجويی اش در دادگاه انقلاب اسلامی کرج به يک سال و شش ماه زندان محکوم شده بود، بار ديگر بنا بر مستندات همان پرونده به دادگاه کيفری احضار شد.

وی در مورد دليل احضار به دادگاه گفت: در احضاريه عنوان شده به دليل شکايتی که از من شده بايد به شعبه ۱۰۲ کيفری دادگستری هشتگرد مراجعه کنم، احتمالاً اين احضار هم در راستای برخی اتهامات مطروحه توسط وزارت اطلاعات بر عليه من که خارج از صلاحت دادگاههای انقلاب بود، است که به دادگاه کيفری ارجاع داده شده است.
اين فعال دانشجويی و عضو کمپين يک ميليون امضا که در فروردين ۸۷ از دانشگاه اخراج شده بود و در يک سال اخير ۲ مرتبه و در مجموع حدود ۱۱ روز توسط نهادهای اطلاعاتی – امنيتی کشور دستگير و در همدان و کرج مورد بازجويی قرار گرفته تا در مورد فعاليت های خود در حوزه حقوق بشر، دانشجويی و حقوق زنان توضيح دهد.
قابل ذکر است با وجود اينکه هنوز دادگاه تجديد نظر برای حکم پيشين وی تشکيل نشده است، تا کنون بارها توسط قوه قضائيه برای اجرای حکم يک سال و نيم زندان احضاريه صادر شده و با خانواده اش تهديد به برخورد قانونی شده اند، وی در حال حاظر در حال سپری کردن دوره ضرورت سربازی می باشد.

 

نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط | |

 

دبیر سیاسی دفتر تحکیم وحدت و عضو سابق انجمن اسلامی دانشگاه امیرکبیر صبح امروز بازداشت شد.

به گزارش خبرنامه امیرکبیر ماموران وزارت اطلاعات ساعت 7 صبح امروز با مراجعه به منزل حکیم‌زاده وی را بازداشت کرده و وسایل شخصی وی از جمله کامپیوترش را ضبط کردند. عباس حکیم زاده به همراه 7 دانشجوی دیگر پلی تکنیک در بهمن و اسفندماه سال گذشته بازداشت و برای ماه‌ها تحت شکنجه بازجویان برای اعتراف‌های ساختگی قرار گرفته بود.

این دانشجویان در طول 4 ماه ونیم بازداشت برای زمان‌های طولانی در سلول انفرادی در بازداشت بوده و بارها برای ساعت‌های طولانی مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند. عباس حکیم‌زاده از اسفندماه سال گذشته تا تیرماه سال جاری به مدت 134 روز در بازداشت بود که از این مدت، 120 روز آن را در سلول انفرادی در حبس بود.

عباس حکیم‌زاده روز 17 تیرماه با قید وثیقه از زندان اوین آزاد شده بود.

واکنش دفتر تحکیم‌وحدت

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط | |

 

بر اساس گزارش‌هاي رسيده به موج سبز آزادي  پرستو فروهر، فرزند داریوش و پروانه فروهر از چند روز پيش وارد ايران شده است تا به سنت هر ساله مراسمي در سالگرد شهادت پدر و مادرش برگزار كند. از آنجا كه در سال‌هاي گذشته اجازه برگزاري هيچ گونه مراسمي در اماكن عمومي به خانواده فروهر داده نشده است، امسال نيز مراسم در منزل فروهرها برگزار خواهد شد.

پرستو و آرش - فرزندان داریوش و پروانه فروهر- بزودي در اطلاعيه‌اي رسمي مردم را براي  شركت در اين مراسم دعوت خواهند كرد. اين مراسم روز يكشنبه، در منزل اين شهيدان واقع در خيابان هدايت؛ كوچه شهيد مرادزاده، پلاك 18 از ساعت 3 تا 5 بعد از ظهر برقرار خواهد بود.

 

 داریوش و پروانه فروهر

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط | |

 

 

 "امین وطانی" و "پویا شریفی" آزاد شدند!

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط | |

 

گزارشی از روز ملاقات با یاشار

 

ساعت 9 صبح
سالن انتظار ملاقات زندان اوین شلوغه. ملاقاتی های بند 209 سمت چپ منتظرند تا مسئول ملاقات بیاید. همه با هم حرف میزنند و خوش و بش میکنند. بیشتری ها بار چندمشان است که آمده اند و من و مادر و عمویم بار اول. از دیگران ساز و کار ملاقات را می پرسیم و راهنمائیمان می کنند. جمعیت مشارکتی ها ، جمعیت بهائیها، خانواده های دیگری که در تجمع های مختلف روزهای بعد از انتخابات عزیزانشان دستگیر شده اند، همه و همه در کنار هم بی هیچ فاصله ای ایستاده و محکم و سبز سخن می گویند و از دلنگرانی ها و دغدغه هایشان می گویند: الان دو ماهه که اون توئه. بچه ام سه هفته است چیزی نداره بپوشه. آقا نوبت مام میرسه. آخه دختر بیست و دو ساله ی من چه گناهی کرده که باید اون تو باشه ...همه جور حرفی میشنویم. بغض میکنم...
 
ساعت 9.5 صبح
مسئول ملاقات ها می آید، صف زنان سمت چپ، صف آقایان سمت راست. کارتی دست ملاقات کننده است که در آن اسم ملاقاتی ها و اسم زندانی (مددجو!) نوشته شده است. آنها را با شناسنامه یا کارت ملی تحویل مسئول یکی یکی میدهند: فقط از یک باجه با عرض بن یک نفر آدم. مسئول، نه کمپیوتر دارد نه هیچ چیز دیگری: فقط خودکار و یک لیست از اسامی زندانیان. هرکس میخواهد پول و لباس زیر و کتاب بدهد هم باید از همین باجه اقدام کند. اسم زندانی اگر در لیست نباشد پشت برگه ملاقات مینویسد هماهنگ شود. بعد از جوابگوئی 10 نفر کارتها را جمع میکند و باجه را میبندد و به سراغ تلفن میرود و اسامی را با مسئول بالایی هماهنگ می کند. راستی! یه آقایی زودتر از همه و خارج از صف که ظاهرا سفارش شده با 7نفر از اعضای خانواده اش تو میروند و به سراغ زندانیشان می روند. مردم همه اعتراض میکنند. همان مسئول بعد از تلفن به سراغ بلندگو می رود و اسامی کسانی که ملاقات دارند را اعلام میکند: سری اول ملاقاتی ها داخل می شوند: اینها عمدتاً کسانی هستند که اسامی عزیزانشان در لیست بوده و این بار چندمشان است. به عمد یک نفر را برای پاسخگوئی گذاشته اند بی هیچ امکانات الکترونیکی تا مردم خسته شوند!
 
ساعت 10.5 صبح
هنوز کسانی که قرار است اسامی عزیزانشان هماهنگ شود منتظرند و آقای مسئول که سه کار را انجام میدهد و هیچکس اجازه کمک به وی را ندارد! نشسته و دارد با تلفن هماهنگ میکند. حوصله مان سر رفته. خانواده های زندانیان دعای کمیل و قبل تر از آن را هم میبینم و احوالپرسی میکنم.
 
ساعت 11 صبح
اولین سری کسانی که ملاقات ندارند را اعلام میکند: خانواده هایشان اعتراض میکنند و جوابی بهشان داده نمی شود. هماهنگ شده ها نزدیک به 15 خانواده هستند.
 
ساعت 12 ظهر
سری دوم کسانی که ملاقات ندارند را اعلام میکنند. خانمی که هم پسرش و هم دخترش را دستگیر کرده اند و ظاهرا پسرش آسم دارد شروع به جیغ و داد میکند که من هیچ جا نمیروم. شما مسئول جان بچه منید. من خودم هم سکته کرده ام و در خطر دومین آن هستم. آقای مسئول خجالت می کشد و چانه زنیش را بیشتر میکند. زن را خانواده ها به کناری می برند و آرام میکنند. بقیه جلو می آیند و اعتراض می کنند. آقای مسئول بدجوری در مخمصه افتاده! بیچاره واقعا تمام زورش را میزند که برای همه مرخصی بگیرد: کاره ای نیست: کارمند ساده! ولی بازهم مردم از او انتظار دارند.
 
ساعت 12.45 بعد از ظهر
بالاخره نوبت ما می شود و به سراغ عزیزمان می رویم: لباس زندانی راه راه پوشیده. سبیل قیطونی گذاشته و ریشهایش هم درآمده اند. انتظار دیدن ما را ندارد: مادرم بغضش را فرو می خورد و جلوی کابین می نشیند و لبخند میزند: او هم. من برایش علامت پیروزی نشان می دهد و او هم. مادر از حال و سلامت و سرماخوردگی اول هفته اش می پرسد. وضع کلیش خوب است: لاغز نشده، چاق هم نشده!!! تمیز است و غمی البته در انتهای چشمانش است. کلی گپ و گفت میزنیم. می گویم مسواک بزن، به فکر هم بندهایت باش که چه می کشند از دست تو! می گوید: اینجا 3نفر از من میکشند؛ ببین مردم کوچه و خیابان چه می کشند از دست تو!!! میخندیم و میخندیم: انگار نه انگار که او آنجاست و ما اینجا. اما براستی ما کجائیم؟ ما در زندانیم یا او؟ ... یک ربعی می گذرد و شعری برایمان می گوید که آن را تقدیم تمام دوستان و فامیل می کند:
ای دریغ از پای بی پاپوش من
درد بسیار و لب خاموش من
شب سیاه و سرد و ناپیدا سحر
راه پیچاپیچ و تنها رهگذر
احوال همه را می پرسد و به همه سلام می رساند و میگوید قرص و محکم و پابرجا باشید. برای مادرم بوسه می فرستد و با هم به هم می نگریم و در نگاه آخر همه چیز را به هم می گوئیم. آخرش برایمان اولش است: پیروزی
 
 
 
 
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط | |

 

عکسها :


http://www.4shared.com/file/153562144/add16718/_2__1258489720.html
http://www.4shared.com/file/153561432/1f8d39ef/1258489720.html
http://www.4shared.com/file/153562796/f2fc04cb/uvs091116-001.html

 

فیلمها :


http://www.4shared.com/file/153548996/ed1f9ac5/First.html
http://www.4shared.com/file/153558753/63e25fc/Second.html
http://www.4shared.com/file/153538885/deef4c19/Soroode_Melli.html
http://www.4shared.com/file/153560528/5f3dece2/Third.html

 
 

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط | |

 

امین وطانی

 

امین وطانی، دانشجوی مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف که روز دوشنبه 11 آبان در مقابل منزلش بازداشت شده بود با بی‌خبری نگران‌کننده‌ای هنوز در بازداشت به سر می‌برد.


 

به گزارش موج سبز آزادی به نقل از فعالان دانشجویی، امین وطانی تا به حالا تنها یک تماس بسیار کوتاه با نامزدش داشته است و بعد از آن خانواده وی خبری از او ندارند. گزارش‌های رسیده حاکی از آن است که بعد از مراجعه خانواده او به دادسرا آن‌ها دریافته‌اند که امین وطانی اتهمات وارده شده به خود را نپذیرفته که این موضوع باعث شده است وی در انفرادی بند 209 اوین تحت شرایط دشواری در بازداشت باشد.

 

گفتنی است که در هنگام بازداشت امین وطانی ماموران به خانواده او گفته بودند که وی فردا آزاد خواهد شد و آن‌ها نباید خبر بازداشت فرزندشان را منتشر کنند. امین وطانی از فعالان ستاد جوانان میرحسین موسوی در انتخابات ریاست جمهوری دهم بود.

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط | |

 

دستگیری یاشار دارالشفاء ؛

"دبیر اسبق تشکل اصلاح طلب دانشگاه بین المللی قزوین"

 

یاشار دارالشفاء دبیر اسبق تشکل اسلامی دانشجویان اصلاح طلب دانشگاه بین المللی قزوین که از سال تحصیلی جدید به عنوان دانشجوی کارشناسی ارشد در دانشگاه تهران مشغول به تحصیل بوده است روز 13 آبان در جریان تظاهرات مردمی  بازداشت و به زندان اوین منتقل شده است.

این فعال دانشجویی ساعت 10 شب 15 آبان با منزل خود تماس می گیرد و به خانواده اش اطلاع می دهد که بازداشت شده و در زندان اوین به سر می برد. او همچنین گفته بود که خانواده اش برای آزادی وی بایستی در روز شنبه 16 آبان با همراه داشتن قرار کفالت به دادسرای انقلاب تهران مراجعه کنند. این در حالی است که خانواده وی پس از مراجعات مکرر به دادسرای انقلاب تهران و دیدار با قاضی پرونده ی وی با قرار کفالت 30 میلیونی مواجه شدند. اما متاسفانه و علی رغم صدور قرار کفالت از سوی قاضی پرونده و نیز گذاشتن کفالت از سوی خانواده ی وی، مسئولان زندان اوین مانع آزادی وی شدند و هم اینک 12 روز از بازداشت غیر قانونی وی می گذرد.

 

شایان ذکر است که یاشار دارالشفاء در طول 4 سال تحصیل خویش در دانشگاه بین المللی قزوین از دانشجویان نمونه ی این دانشگاه بوده و از فعالین فرهنگی و سیاسی فوق نیز بوده است. وی چندین دوره عضو شورای مرکزی تشکل اصلاح طلب این دانشگاه بوده و یک سال نیز به عنوان دبیر این تشکل دانشجویی فعالیت داشته است. علاوه بر این وی چندین دوره نیز از اعضای شورای مرکزی کانون موسیقی و تئاتر این دانشگاه بوده است.

تشکل اسلامی دانشجویان اصلاح طلب ضمن محکومیت بازداشت یاشار دارالشفاء خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط این عضو سابق خویش است.

 

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط | |

 

 

سینا جان٬ رفیق٬ صبوری کن مَرد!

مِهْربان روحش شاد ...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط | |

 

"کتاب قانون" با همه ی خوب و بدش و عنایاتی که دوستان البته به قرینه ی معنوی بدان ابراز داشته اند برای من حس غریبی را گرد زدود٬ حسی که پیش از این داستان زیارت هدایت در من شکفت. هرچند بعد از مدتها فیلم دیدن با مادر٬ پیاده روی شبانه و فرصت فکر کردن٬ آنهم بعد از این همه سرگردانی خیال بی تاثیر نبود و بغضی در گلو که شکوایه ای بود از بارانی که نبارید٬ بهانه می گرفت گرمای دست آسمانی را٬ طاقت نیاورد و شکست و این چشمان من بود که باریدن گرفت و لبهایم که خندید٬ از نحسی ام که این بار گریبان فیلم بی پولی را گرفته و حسرتی که باید باور کنم در ندیدنش. خیالم سر دویدن دارد و من دیر نفس در پی اش٬ یاد دو رقیب گلو دریده ی هزارتوی بورخس٬ نمی دانم چرا؟!

"کتاب قانون" (اخلاق) روایتی بود از نااهلی ما و دل شکسته ی شازده کوچولوی سنت اگزوپری/شاملویمان٬ اینکه انسانها چقدر از هم دورند و قلبهاشان چه به هم نزدیک٬ از این منیت لعنتی که صفر ردیف می کند بازیگوشانه جلوی رقم فاصله ها٬ از این فرصت کم با هم بودن که می بازیمش در وادی روح کوچک و حریص که اثیر بزرگ انگاشته شدن است٬ از حقارت هایی که با غرور بی مهابا رنگش می کنیم به قدرت٬ هویتهای عاریه ای و مجهولی که نمی دانیمش و بر ندانسته فخر می فروشیم! از این خود های فراموش شدمان که در پس لجبازی می سپاریمش به تاریکی ...

پ.ن ۱: اینبار هم گلفروش در قاب نگاهم جا خوش کرده بود و سر انگشتانم را برای نوازش لطیف گلبرگ ها می خواند ولی باز هم نداشت ... رز قرمز مخملی ... و من هم شوق وتمنایی.

پ.ن۲: فکری شدم بنویسم برایت ٬ رفیق روزهای خوش بارانی٬ روزهای سخت اراده و ساده ی خاطره٬... می نویسم برایت با این سرآغاز : که به تو افتخار می کنم و به تمامی لحظه های ... هرچه دوست داری فاصله را بنام٬ و هر اسمی صدایم بزن٬ چشمانم خاضعانه هجاها را ازلبانت می رباید!

 

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط | |

 یاشار دارالشفاء

 

 

یاشار

 

 

دارالشفاء را

 

 

آزاد

 

 

کنید!

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط | |

 

وقتی مردم اصالت شناسی می کنند!

 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

 هراس من باری ٬همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن 

از بهای آزادی آدمی افزون باشد

 

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط | |

 

روز گذشته٬ ۱۲ آبان ماه٬ حوالی ۱۱:۳۰ صبح٬ دانشگاه بین المللی قزوین بار دیگر صحنه ی اعتراضات سبز جمع کثیری از دانشجویان شد. معترضان با در دست داشتن عکس هایی از آیات عظام و سران سبز٬ شهدا و فعالین سیاسی و مدنی و دانشجویان در بند با سر دادن شعارهایی٬ یاد شهدای سبز را گرامی داشته و خواهان آزادی هر چه سریع تر زندانیان سیاسی و دانشجویان شدند و همچنین بر آرمان های سبز خود تاکید ورزیدند و در حمایت از آزادی٬ غریو حق طلب دانشجویان در اتمسفر دانشگاه٬ در امید به پیروزی غرورمندانه طنین افکند.

خبر تکمیلی بعدتر اعلام می شود.

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط | |

 

به صمیمی ترین دوستم تهمت محاربه زدن! کسی که بزرگترین دغدغه اش فرهنگ و ادب این کهن بوم بوده و بس٬ دختری که از خودم بهتر می شناسمش و یه جورایی همه جور قبولش دارم٬ نمی دونم به این سیرک مضحک بخندم٬ یا گریه کنم واسه اونایی که این دنیای فانی و اینقدر جدی گرفتن که زندگی شونو فروختن به دروغ و تهمت٬ سراسر به نکبت٬ می مونم بعضی اوقات که اصلا واقعا به چیزی اعتقاد دارن این برادران؟ نهایت این فرقه ی کثیف چیه؟ پول؟ قدرت؟ یا قیمه ی نذری هر شب که اونم هزار بدبختی داره و پیه دور قلبشونو البته اگه داشته باشن! ضخیم تر می کنه٬ یاد شبنم می افتم٬ از هر کدوم از بچه ها می پرسیدیم ماجرا چیه؟ فقط منگ و مبهوت سر تکون می داد! کاش حداقل عقلتون قد می داد که طوری دروغ بگین که آدم یکم فقط یکم باورش بشه! هرچند تجربه انتصابات ۲۲ خرداد کاملا ناامیدمون کرد در شما کارایی هر نوع درایت و شعور رو!  خدا عقل نداشته ی دروغگو رو می گیره تا خودش با دست خودش بر طبل رسوایی بکوبد!

شدیدا مشتاقم بدونم برای من از اون خلاقیت های احمقانه شون چی پیش کش می کنن!

پ ن:خدای خوبم٬ خدای مهربونم٬ خدای بزرگم٬ تا کی صبوری می کنی؟ تظلم خواهی ما گوش فلک رو کر کرد٬ دستان ملتمسمون آغوش گرمت را بی تاب است ... یا غیاث المستغیثین!

 

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط | |

 

برای سلامتی آیت الله بیات زنجانی عزیزمان دعا کنید ...

 

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط | |

 

فرمان دادم:

 بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک سپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد

                                                                                                                                           کوروش کبیر

 

 

 

زندگی نامه کوروش بزرگ(به مناسبت ۷آبان روز کوروش)

 

اندرز کوروش

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط | |

 

دکتر احمد زیدآبادی

 

۱۲ آبان ماه

 

 دانشگاه

 

 به احترام پایمردی بزرگمرد فرزند خویش

 

 <<دکتر احمد زیدآبادی>>

 

 به پا می خیزد!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط | |

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط | |

 

خانم سیاسی نمای ۴۰چراغ (محبوبه حقیقی) را آزاد کنید!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط | |

 

شعبه 28 دادگاه انقلاب تهران در ادامه ی کارشکنی های مداوم، برای چهارمین بار جهت برگزاری جلسه دادرسی شبنم مددزاده نایب دبیر شورای تهران دفتر تحکیم وحدت تعیین وقت کرد.

به گزارش خبرنامه امیرکبیر 14 آذر ماه موعدی ست که هفته ی گذشته به محمد اولیایی فرد، وکیل شبنم مددزاده ابلاغ شد که اعلام این تاریخ با اعتراض وی و موکلش روبرو شد. اما دادگاه انقلاب در پاسخ به این اعتراض اعلام کرد که برگزاری این جلسه منوط به موافقت کارشناسان وزارت اطلاعات است و از حوزه ی اختیارات آن ها خارج است.
 
پیش از این نیز تاریخ های 23 تیر ماه، 22 شهریور و 18 مهر جهت برگزاری جلسه محاکمه از جانب دادگاه انقلاب اعلام شده بود که هر بار بنا به دلایل واهی از جمله غفلت مدیر دفتر شعبه و کمبود مدعی العموم و نماینده دادستان از برگزاری جلسه ی دادرسی ممانعت به عمل آمد.
 
با اعلام تاریخ مذکور جهت برگزاری جلسه دادرسی، روزهای بازداشت موقت شبنم مددزاده به حدود 300 روز خواهد رسید.
 
شبنم مددزاده عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه تربیت معلم تهران و نایب دبیر شورای تهران دفتر تحکیم وحدت تا به امروز بیش از 8 ماه است که در بازداشت موقت به سر می برد و 3 ماه از این مدت را در سلول انفرادی به سر برده است.
 
اتهامات ابلاغ شده به وی محاربه و تبلیغ علیه نظام اعلام شده است که به گفته ی وکیل وی ایراد چنین اتهاماتی به موکلش فاقد ارزش حقوقی ست.
 
فرزاد مددزاده، برادر این فعال دانشجویی نیز که پس از بازداشت خواهرش جهت پیگیری وضعیت وی به نهاد های امنیتی مراجعه کرده بود نیز بازداشت شد و تا به امروز در بازداشت موقت به سر می برد.
 

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط | |

 

تقریبا دو سالی می شود که اکثر کلاس هایمان مجهز به ویدیو پروژکتور شده و همه ی جزواتمان به یک نسخه ی نرم افزاری پاور پوینت. از کم و کیف محتویاتش نمی گویم و از کلاسهای به اصطلاح درسی که شامل می شود پروسه ای کسالت آور را! حتی از اسکن های بی سلیقه ای که حق کپی رایت مهندسین معتبر را شدیدا حفظ می کند!

استفاده از این جدید٬ برای آموزش برخی دروسمان که محتاج ترسیم فضای ۳بعدی و طراحی پیچیده است واجب عینی ست ولی برای واحد های ریاضیات چطور؟ فرمول های پیچ در پیچ را با تکان کله ی منگ و گیج متورق می شویم! این طور دسته جمعی ...! متاسفانه هنوز فرهنگ استفاده ی درست از فناوری های علمی برایمان ورم کرده است! از فرهنگ فقید آپارتمان نشینی و استفاده از آسانسور گرفته تا ... انرژی هسته ای که حق مسلم ما٬ بود! دور٬ دور آزمون و خطا و پند نگرفتن است! لجبازی کور کورانه و چشم و هم چشمی های متجددانه! که حتی اگر منجر به متلاشی شدن سرمایه های مادی و معنویمان شود همچنان ادامه دارد به عقلم قد نمی دهد برای کدام هدف؟!

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط | |

 

دیشب کفش و کلاه کردیم با دایی جان همراه شویم از برای خرید کت و شلوار جهت شرکت در یک عروسی فوری! سر ماشین را به هر کجا کج می کردیم٬ یک نفر در حال طی طریق بود و سعی می کرد با ما در حکم یک ارباب رجوع در نهایت ادب و حقوق شهروندی برخورد کند! و در آخر مودبانه تیغ بفرماید٬ در برابر ارائه ی چه خدماتی؟ هنوز کاشف به عمل نیامده! ۱۱ شب در یک فرعی کاملاخلوت میرداماد قصد پارک کردیم٬ خیابان تقریبا خالی بود٬ هنگام پارک با راهنمایی های حرفه ای! دوستی مواجه شدیم و در بازگشت با چهره ای طلب کار! دایی جان رضا دست به جیب شد و یک اسکناس ۲ تومنی تقدیم کرد با عصبانیت و تعجب البته و همین طور بربر٬ چپ چپ نگاه کرد که یعنی به سلامت! فرد با مزه ی مذکور ابتدا یک هزاری پرت نمود در ماشین و بعد یک پانصدی و در آخر با لحن رفتار ظریفی یک ۲۰۰ تومانی و اضافه کرد این را هم می دهم بهت برو راضی باش! دایی جان مبهوت٬ سرخ شد و ما از خنده! هرچه پا پی شدیم که به جان عزیزمان در سفرهای استانی با رفقا جریان درز نمی کند افاقه نکرد!

به هر حال این هم نمونه ای بود از یک زور گیری اخلاقی!

 

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط | |

 

If you be even the sky

 

I 'll hug you

 

Don't think about the expansiveness of the word

 

Every single word has a place in our lonliness

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط | |

 

سرپرست دانشگاه بین المللی قزوین: احضار دانشجویان به دلیل مسائل اخلاقی بوده نه سیاسی!

 

امروز مصاحبه ی سرپرست دانشگاه در واکنش به درج خبر احضار دوستانم در خبرگزاری فارس براستی مرا شوکه ساخت.

جناب دکتر از شما انتظار چنین جفایی در حق واقعیت نداشتیم٬ انتظار این همه تهمت و افترا و سبک مغز فرض کردنمان را. در کدام مکتب درس خواندید و فارغ شدید که این طور با آبروی انسانها بازی می کنید بی تفاوت٬ وجدانتان را به چند چوب حراج زدید؟ مفت؟! این خزعبلاتی که همواره ابزاری بود در بافت سنتی و بسته شهرستان ها برای سنگ اندازی بر راه فعالین دانشجویی در هر صنف و مسلکی٬ به گوشمان عادی و مضحک است٬ برای من و ما تازگی ندارد٬ گوینده بود که مرا مبهوت کرد. (از نظر سرپرست در سایه! / رئیس حراست٬جناب آقای س/ تمام فعالین دانشجویی دارای مشکلات شدید اخلاقی هستند که پرونده شان جمع آوری و در راه ارسال به دادگاه انقلاب می باشد! اسنادش هم موجود است٬ آ!)

دکتر آل بویه ی عزیز با صبوری ما بد کردید٬ بر زخم هامان نمک پاشیدید٬ این جواب مدارا و حفظ آبروی ما نبود. اساتیدمان چطور؟ دستگیری آنها را چطور توجیه می کنید؟ آنها هم مشکل اخلاقی داشتند؟ دکتر رئیسیان رئیس اصلاح طلبان قزوین با آنهمه وقار در قامت یک استاد تمام عیار و یا دکتر درویش با آنهمه سابقه ی مبارزاتی و همسنگری با نامداران جبهه و جنگ! آنقدر بی شرمانه راپورت همکارانتان را دادید که اساتید بسیجی نیز معترض شدند٬ دست مریزاد!

می خواهم بدانم دقیقا چه زمانی مشکلات اخلاقی دانشجویانتان بر شما مسجّل شد؟! زمانی که از تجمع آرام دانشجویانتان مقابل دانشگاه مستعصل شدید تلفن کردید ملتمسانه که اراذل و اوباش! قصد تخریب دارند و شما را به جان عزیزتان نیرو گسیل کنید؟!یا زمانی که دستور دادید حراست دیوار گوشتی بسازد و از ورود بچه ها به دانشگاه جلوگیری کنند؟ یا آن وقتی که به همراهی آقای س به عنوان شاکی خصوصی از دانشجویانتان برای تسهیل روند پرونده های ساختگی پای چند برگ را امضا زدید؟ حتم دارم آنجا که دانشجویانتان(دختر و پسر) را از کمر می گرفتند و به هوا بلند می کردند و با شدت به داخل ماشین پرت می کردند احساس مسئولیتتان شدیدا ارضاء می شد! برادران به دوستان دستگیر شده ام گفته بودند که اصلا نمی دانستند که آنها دانشجو هستند و با درخواست ریاست دانشگاه و به واسطه ی لیست مشخصات و اسامی که از مسئولین دریافت کردند اقدام به دستگیری وحشیانه کرده اند!

اشتباه کردید دکتر! زخم کهنه سر باز کرد٬ خبرها اندرونی بود پیش از این٬ برای آبروی دانشگاه بین المللی! برای ... سیاست یک دانشجوی خرد را هم ندارید٬ شیر خفته را بیدار کردید!متأسفم دکتر!

 

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط | |

 

جمعیتی که تنگ گرد هم آمدند٬ به یاد دوست را با عجله طی می کنی٬ از در بیرون می زنی٬ توی راه پله ها نیروی مجازی تو را به سکون وا می دارد. دو کودک تمام قد و با وقار ایستاده اند٬ فرزندان احمد زیدآبادی و مهدیه محمدی عزیز٬ لبخند زیبا و همیشگی پدر و مهربانی بی حد و حصری که از مادر به ارث برده اند تو را بی درنگ مجذوب می کند. کودکان با چشمان معصوم و چهره ی مصمم تو را دلداری می دهند٬ چشمانی که پدر تشنه ی بوسیدنشان است.

می بوسمشان با شوق...

دلتنگ دوستان ... خیالم راحت شد و خبرهایی که در این بی دادگری های عصیان غنیمت شمرده می شود...پدر از انفرادی خلاص شده است ... صدای گرم و پر طاقت مهدیه محمدی... زیدآبادی خوب است و پر روحیه٬ شوخی می کند٬ سرحال است... خدا را شکر.

در طول راه پله ذهنم مشغول است به نور چشمی های زیدآبادی: در دوران بلو غ شان تجربه ی همه گیرٍ درک متوهم بودن نسبت به پدر را پشت سر نخواهند گذاشت چون به راستی قهرمان سالهای کودکی واقعی تر از آنست که برای پسران رنگ ببازد...

 

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط | |

 

پس از بازداشت 17 تن از اعضای شورای مرکزی و عمومی دفتر تحکیم وحدت در تهران و نگهداری 24 ساعته 15 تن از آنان و انتقال دو تن دیگر به زندان اوین، احضار این دانشجویان به دفتر پیگیری وزارت اطلاعات همچنان ادامه دارد.
 
"دفتر پی‌گیری" یکی از ساختمان‌های معروف وزارت اطلاعات است که در چهار راه ولی‌عصر تهران واقع شده و بازجویان و نیروهای امنیتی هرگاه که قصد تهدید فعالان سیاسی اجتماعی بدون بازداشت آنان را دارند، از این ساختمان که شامل یک سالن و چند اتاق بازجویی است استفاده می‌کنند.
 
به گفته منابع دانشجویی به خبرنگار روز تمامی این احضارها غیر قانونی و بدون ارائه احضاریه و یا حکمی قانونی صورت می‌گیرد و بازجویان با تماس های مکرر تلفنی با دانشجویان و خانواده شان از آنان می‌خواهند با حضور در این ساختمان با وزارت اطلاعات همکاری کنند.
 
با این حال در مورد اخیر بازداشت دانشجویان و احضار آنان به گفته برخی فعالان دانشجویی نکته‌ای به چشم می‌خورد که قابل توجه است. این دانشجویان می‌گویند در این احضارها فشار بازجویان بیشتر بر روی  دختران دانشجوست و به دلایل مختلف تلاش می‌کنند تا جلسات بازجویی را تکرار کنند.
 
این دانشجویان می‌گویند یکی از توجیهات بازجویی‌ها در دور جدید ضبط وسایل شخصی این دختران دانشجو و احضارهای مکرر برای دریافت مرحله‌ای این وسایل است،‌ به طوریکه حتی در چند مورد علاوه بر نگه داشتن تلفن همراه دانشجویان کیف‌های شخصی آنان نیز به عنوان وسیله‌ای برای احضار مجدد این دختران استفاده شده است.
 
یکی از فعالان دانشجویی در این مورد می‌گوید: " چنین اقدام شنیع و ‌سابقه‌ای از حدود تهدیدات عادی و معمولی که نسبت به فعالان سیاسی اجتماعی روا داشته‌ می‌شود خارج شده و شاید بتوان گفت حکایت از مشکلات روانی و شخصیتی بازجویان دارد".
 
وی می‌افزاید: "این احضارها که کاملا غیرقانونی است اما حتی در حق مجرمان خطرناک نیز مطابق قوانین و موازین شرعی و اخلاقی جستجو در احوال شخصی و وسایل شخصی افراد اقدامی غیراخلاقی و جرم و گناه بزرگی است".
 
نادر کرمی
روز

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط | |

 

این مصاحبه وقتی انجام شد که بهنود هنوز زنده بود. هیچ وقت فکر نمی کردم نوشتن فعل «بود» این قدر تلخی به جانم بریزد. بهنود از پشت تلفن گفت: «آدم به امید زنده است»... کاش وقتی شما این مصاحبه را می خوانید، بهنود هنوز زنده «باشد». کاش رنگ سرخ آسمان بامدادی، آخرین رنگ چشم‌هایش نباشد؛ کاش آسمان آبی بعد از طلوع را ببیند...
 
اگر بخواهی نقاشی بکشی از چه رنگی استفاده می کنی؟
 
آبی
 
چرا آبی؟
 
به خاطر آسمون. خیلی وقته که آرزو دارم از بیرون زندان ببینمش.
 
چند بار تا حالا برایت حکم صادر شده ؟
 
تا الان سه بار رفتم پای چوبه که رییس قوه قضاییه به من وقت داده. چهار پنج بار هم دو سه روز مانده به اجرای حکم به من وقت دادند.
 
شب اجرای حکم را در کجا می‌گذرانی؟
 
در یک سویت تنها دور از همه. آن‌جا تا صبح هزار بار مرگ رو جلوی چشم هایت می بینی. همه‌ی کسانی که آن جا می‌روند فقط آرزو می‌کنند که خدا رحمی به دل شاکی بیندازد و رضایت بدهد.
 
در مسیری که از سلول تا جایگاه اجرای حکم طی کردی به چه کسی یا چه چیزی فکر می‌کردی؟
 
بار اول اصلا باورم نمی شد قرار است بمیرم. وقتی سوار اتوبوس شدم که از این‌جا به اوین بروم تازه فهمیدم قرار است چه بلایی سرم بیاید. فهمیدم یه کاری کردم که آخرش جدی جدی مرگ است. آن جا فقط به این فکر می کردم که ای کاش خدا یه رحمی در دل شاکی بیندازد و من را ببخشد. فکر می کردم کاش یه لحظه، فقط یه لحظه خودشان را جای من می‌گذاشتند. اگر احسان جای من بود چه درخواستی داشتند؟ فکر می‌کردم کاش مادر احسان برای من مادری کند!
 
خودت تلاش کردی از شاکی رضایت بگیری؟
 
بله. برایشان چندین بار نامه نوشتم از آن ها خواستم به خاطر امام حسین، به خاطر خدا رحم به جوانی‌ام کنند. قبول دارم اشتباه بزرگی مرتکب شدم، اما آن موقع من بچه بودم، اصلا فکرش را هم نمی کردم کار به این جا برسد. از همین جا به آن ها التماس می‌کنم به خاطر روح احسان به من یه فرصت دوباره، یه زندگی دوباره بدهند.
 
شب هایی که در سوئیت تنها بودی و منتظر رسیدن زمان اجرای حکم، دوست‌ داشتی چه کسی کنارت می‌بود؟
 
مادرم. مادرم که سال هاست ندیدمش. وقتی 12 ساله بودم بیماری دیابت گرفت. بعد از دو سال نابینا شد و مرد. نه فقط شب های اجرای حکم، هر شب این آرزو را دارم. دلم می خواهد خدا یه رحمی به دل شاکی بیندازد تا من باز بتوانم سر مزار مادرم بروم.
 
اگر آزاد شوی اولین جایی که بروی کجاست؟
 
نذر کردم اول بروم جمکران، بعد هم سر خاک مادرم.
 
هنوز امیدواری که شاکی رضایت بدهد؟
 
نمی‌شود که آدم امید نداشته باشد. همه آدم ها به امید زنده‌اند. نا امیدی بزرگ‌ترین گناه است. تا الان سه بار مرگ را با چشم هایم دیده ام. در این یک سالی که بارها رفتم پای چوبه و برگشتم فقط توکلم به خدا بوده و بس!
 
این بار چه زمانی قرار است حکمت اجرا شود؟
 
یکشنبه، 19 مهر بعد از نماز صبح.
 
دوست داری این بار هم اجرای حکمت به تعویق بیفتد؟
 
نه. نه. واقعا دیگه نمی خواهم به تعویق بیفتد. ولی می‌خواهم که مادر احسان برایم مادری کند. می‌دانم که عزیزشان را از دست دادند، می دانم درد بزرگی است، ولی دلم می خواهد یک کمی فکر کنند، من اصلا قصد قبلی نداشتم. خدا هم خودش می‌داند من رفته بودم یک نفر را آشتی بدهم. احسان هم که فوت کرد توی این دعوا هیچ کاره بود. من و احسان هیچ کاره بودیم. رفته بودیم دو نفر را آشتی بدهیم. به مادرم توهین کرد، کار به این جا رسید.
 
تا حالا با خانواده‌ی شاکی برخورد داشتی؟
 
بله. یک بار در دادگاه یک بار هم سری اول که رفتم پای چوبه. آن جا اتاقکی است که در آن نماز صبح می‌خوانند. بعد متهم را می‌برند پای چوبه. بعد از نماز به آن ها التماس کردم من را ببخشند. مادرش چیزی نگفت. فقط گریه می کرد ولی برادرش گفت برادر جوانم را کشتی. من واقعا جانی نیستم یک اتفاق ساده، بدون هیچ قصد، قبلی کارم را به این جا کشاند.
 
دوستانی داشتی که حکمشان اجرا شود؟
 
بله . بار اول که پای چوبه رفتیم، 5 نفر بودیم. 4 نفر را جلوی چشمانم بالا کشیدند. سری دوم 11 نفر بودیم. 8 نفر را بالا کشیدند. بار آخر 7 نفر بودیم، 2 نفر را بالا کشیدند.
 
اگر ولی دم را ببینی از او چه درخواستی می‌کنی؟
 
التماس می کنم تمنا می کنم به خاطر روح احسان از من بگذرد. به خاطر علی اکبر، به خاطر امام حسین من را عفو کنند. من از 17 سالگی در زندان بودم. از بچگی مادر نداشتم. بدبختی زیاد کشیدم. از 17 سالگی تا الان 4 سال و نیم عمرم را در زندان پیش یک مشت خلاف کار گذراندم. به خدا به اندازه تمام عمر یک آدم من تنبیه شدم. از خدا می خواهم دشمن آدم هم گرفتار چنین جایی نشود. از ولی دم می خواهم با خودش فکر کند، اگر جریان برعکس بود دلش به چی رضایت می‌داد، همان کار را بکند. دلم خواهد از ته دل به آن ها بگم تا آخر عمر بردگی‌تان را می کنم. می‌دانم در خواست بزرگی است، چیز زیادی از آن ها می‌خواهم، می دانم گذشت کردن در چنین حالی خیلی سخت است اما این جا هر کسی قصاص کرده پشیمان شده است. اگر هر کدام از شاکی ها فقط یک هفته در زندان زندگی کنند نه تنها خودشان رضایت می‌دهند؛ بلکه از همه شاکی‌ها رضایت می گیرند.
 
سری دوم یک متهم را با من بردن پای چوبه بعد از مدتی شنیدم همسرش ناراحتی اعصاب گرفته. مادرش هم فلج شده است، در به در دنبال خانواده متهم می گشتند از آن ها حلالیت بگیرند. یک متهم دیگر هم بود که بعد از این که زیر چار پایه‌اش زدند خانواده اش گفتند می خواهیم رضایت بدهیم که قاضی گفت: این رضایت را باید 5 دقیقه پیش می دادید.
 
فکر می کنی اگر پدر تو جای پدر احسان بود رضایت می داد؟
 
پدرم اذیت می‌کرد، اما مطمئنم رضایت می داد. هر کسی یک لحظه دلش را جای دل متهم بگذاره و احساس کند به او چه می‌گذرد رضایت می دهد. من 20 ساله ام. باور نمی کنید! گفتنش ساده است ولی وحشتناک است، 20 نفر جلوی چشم‌هایت جان بکنند. هیچ کس نمی‌تواند خودش را جای من بگذارد و تصور کند چه قدر سخت است. لحظه ای که می‌بینی هم‌بندی‌هایت به دست و پای ولی دم می افتند و فایده‌ای هم ندارد.
 
بهنود امیدوارم تا هفته دیگر چنین روزی خانواده ات حضور تو را در خانه جشن بگیرند.
 
من که دست هایم بالاست. هر چی او بخواهد. رضایم به رضایش.
 
کمیته گزارشگران حقوق بشر
 
مصاحبه‌گر: صبا واصفی

 

من از نهایت شب حرف می‌زنم ...

امکان‌ها و محدودیت‌های مبارزه با اعدام در ایران • مصاحبه با عمادالدین باقی

کانون مدافعان حقوق بشر: اعدام را متوقف کنيد!

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط | |

 

بهنود در سن ۲۱ سالگی برای ۴امین بار چوبه ی داری که واسه خود اون برپا کردن و می بینه

بهنود ۳بار قبلا مرده ...

امیدوارم این آخرین باری باشه که این شرایط رو تجربه می کنه

انقدر ذهنم مشوش که تاب سکون و نوشتن ندارم٬ برای بهنود دعا کنید...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط | |


Design By : Night Skin